تبليغاتX
رویای سبز
هستم.ولی سرم خیلی شلوغه.به همتون سر می زنم.

میلاد امام زمان رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم.

بچه ها برام دعا کنید.

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 17:33 |
سلام.

نمی دونین چه هواییه.من میمیرم برای بارون .خدا این چند روز خیلی بهم حال داد.منم فرصت  طلب.هی میرم زیر بارون قدم می زنم.جای همتون خالی.زیر بارون قدم زدم و هی فکر کردم هی فکر کردم و از هوا لذت بردم.مرسی خدا جوونم.

دیرو یکی از دوستام تلفن کرد بعد از مدتها زنگ زد حال و احوال.حال و احوال که چه عرض کنم.بیشتر تعریف از خودش و اتفاقهایی که بین خودش و دوستش افتاد.یک ساعت حرف زد.من نمی دونم چرا ما ادما اینجوری هستیم بابا عزیز دلم برای من شنیدن اتفاقایی که بین تو و دوست جنس مخالفت که ماشالا کم هم نیستن می افته هیچ لذتی نداره.خلاصه بدجور رو مغزم راه رفت.ا

مروزم سهیل داداشم با پیام پسر عمم اومدند.دلم براشون تنگ شده بود.من فعلا برم که خیلی کار دارم.

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 21:49 |
سلام دوست جونا.

امروز یه حسه خیلی خوب دارم.ووووااااااای نمی دونین چه هواییه اینجا.دیشب یه بارونه حسابی اومد.منم که عاشق بارون.سرماش انقدر لذت بخش بود که دلم می خواست تا زیر پوستم بره.الانم از یه پیاده رویه حسابی اومدم.من عاشق بارونو بوی علف خیسم.دلم می خواد نهایت استفاده رو از این هوا ببرم.

احتمالا تا دو هفته دیگه یه سفر میرم به شهر ابا و اجدادیم شهر پدریم تبریز.

دیشب برنامش ریخته شد.

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 9:0 |
برای دوستانی که پرسیده بودن چرا عکسمو اینجوری کردم؟

فکر کنم اینجوری بهتر باشه شاید انجوری کمتر مورد خطاب ادمای بی ادب که میان سر میزنن و نظرات مزخرف میزارن قرار بگیرم.

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 14:42 |
 

سلام.

این چند روز بدجور درگیر بودم.حال درستی هم ندارم.

مامان دوست خوبم فروغ نازنین دوستی که از کلاس اول تا اخر دانشگاه باهم همکلاس بودیم به رحمت خدا رفت.خیلی ناراحتم.این چند روز هم درگیر مراسم بودم.نگران حال فروغم.مخصوصا که یه توراهیه کوچولو داره و تا دو ماه دیگه دختر کوچولوش بدنیا میاد.

فروغ گلم برات از خدا یه دنیا صبر و ارامش ارزو میکنم.ایشالا دختر کوچولوتو صحیح و سالم بدنیا بیاری.

دیگه اینکه این چندروز دزدو پلیس بازی داشتیم.همسایه ی طبقه اولمون کلاهبردار از اب دراومدو بعد از یه کلاهبرداری چند میلیونی بی خبر وسایلش رو بار کامیون کردو برد.از اونجایی که خدا جای حق نشسته و هیچ عملی رو بدون جواب نمی زاره راننده کامیون که نه بارنامه داشت و نه ادرس اسباب و وسایل و می بره و متواری میشه.همسایه هم مجبور میشه بیاد دم خونه که سراغ اسبابش رو بگیره که گیر میوفته.خلاصه داستان داشتیم با این همسایه و طلبکاراش.

برای تو:

دلم خیلی گرفته.این روزا بیشتر از همیشه دلتنگتم.پارسال این موقع کجا بودیم و امسال کجا؟ پارسال این موقع تجربه یه زندگیه مشترک و شیرینه ده روزه رو داشتیم.هر روز صبح با تمام عشق از خواببیدار میشدم و برای ناهار غذاهایی که دوست داشتی درست می کردمو منتظر می موندم تا از اداره بیای و با هم ناهار بخوریم و چه حسه شیرینی بود وقتی نزدیک خونه می شدی زنگ می زدی می گفتی میزو بچین که دارم از گشنگی میمیرم.و من چه عشقی میکردم از دیدن عشقولیه گرسنه و شکموی خودم که با اشتها غذا می خورد.دلم می خواست ساعتها بشینم و نگات کنم.

با اینکه تو اوج خوشبختی بودم ولی ته دلم یه ترس و دلهره ی عجیب داشتم.ترس اینکه همه ی خوشبختی که تو این یکسال اخیر داشتم یه خواب و رویای شیرین باشه و ارزو میکردم کاش هیچ وقت از خواب بیدار نشمخیلی بهت احتیاج دارم و دلم می خواد سرم رو بذارم رو شونت و به اندازه ی تمام غصه ها و بغض های این چند ماه گریه کنم و تو بهم ارامش بدی.مثل اون وقتا که از هرجا و هرکی ناراحت بودم وغصه داشتم تو بغلت های های گریه می کردمو تو با اون قیافه هی از من عکس می گرفتی و منو وادار به خنده میکردی.و چه امنیت و ارامشی بود اغوش محکم و مردونت.

می دونم .و ایمان دارم که بر میگردی......منتظرت میمونم.

پ.ن:حالا که نوشتمو می خونم می بینم یه احساسه که از دل میاد نه از عقل.من اگه عاقلانه فکر کنم اصلا نباید بهش فکر کنم.کاری که کرد غیر قابل بخششه.

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 14:13 |
 

سلام دوستان.خیلی سرم شلوغه.به همتون سر می زنم.سر فرصت میام شرح وقایع می کنم.

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 20:34 |
 

خیلی عصبانیم.امروز صبح که نظرات خوانندگان رو باز کردم دیدم یه ادم بی فرهنگ که نمی دونم چه لقبی برازندشه برام نظر گذاشته و حرفی زده که برازنده ی مادرو خواهر خودشه.متاسفم برای ادمایی مثل اون که ما تو خیابون از چشم و زبونشون در امان نیستیم که هیچ تو وبلاگ شخصی خودمون هم راحتمون نمی زارن.

وای خدایا بهش فکر که میکنم سردرد می گیرم.حالم هیچ خوب نیست.فعلا میرم.

تا بعد

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 11:6 |
 

دیگه کم اوردم.تا میام یه کلمه دردودل کنم اینترنت بازیش میگیره.شرکتی که ازش خدمات میگیرم با مخابرات مشکل پیدا کرده.دلم برای همتون تنگ شده.فقط پنج دقیقه می تونم باشم.دعا کنید درست شه.

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 10:14 |
سلام.این چند روز نبودم.وقتی هم که بودم اینترنت باهام راه نمیومد.

اگه بخوام همه ی اتفاق های این روزارو بگم خیلی زیاده و وقتم کم.مهمترینش رو میگم بقیه باشه بعدا.

بابای مهسا دوستخوبم حالش خیلی بد بود و سی سی یو بستری شد و چون دست تنها بود من رفتم کمکش.

تو این چند روز که می رفتم بیمارستان به یه نتیجه ایی رسیدم: اینکه بیمارستان جای عجیبیه.فاصله ی بین مرگ و زندگی یه اتاقه.تو یه اتاق یه بچه بدنیا میاد و یه زندگی شکل میگیره و تو یه اتاق چراغ یه زندگی خاموش میشه.خدایی من که تو این چند روز و تو این رفت و امدها بدجور افسردگی گرفتم.واقعا ادم تا وقتی سالمه قدر سلامتیش رو نمی دونه.

خدایا همه ی مریضا رو شفا بده.

یه چیز دیگه که تو این چند روز خیلی منو ناراحت کرد درک کم ادمهای اطراف بود.ادم وقتی رو تخت بیمارستانه به توجه و محبت بیشتری از طرف اطرافیانش نیاز داره.ولی فامیل مهسا اینا این چند روز تا تونستن نمک رو زخم پاشیدن.خیلی دلم می خواست می رفتم باهاشون حرف می زدم و می گفتم این رفتارشون چه تاثیری رو مریض و خانوادش میزاره.رفتارشون به قدری زشت و قبیح بود که هنوزم بهش فکر می کنم حرصم می گیره.من که میگم با این جور ادما باید قطع رابطه کرد.

برای شاپرکم:

بیا که لبخند بزنیم بدون انتظار پاسخی از دنیا ......و بدان که روزی انقدر شرمنده میشود که به تمام سازهایمان می رقصد.باور کن

 

یه دنیا حرف دارم این ایترنت مسخره بازیش گرفته.

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 12:35 |
 

سلام.نبودم.سر فرصت مناسب میام و تعریف می کنم.

مرسی از لطفتون.

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 10:6 |